![]() |
![]() |
|
| توگفتی اگه بادبیادقاصدک میمیره امانمیدونستی که ازتاروپودش دردل خاک هزاران قاصدک متولد خواهند شد.... |
|
شاید ...نمیدونم که جیکار باید بکنم ..شاید فقط میتونم بگم پشیمونم ..خیلی پشیمون ..از دست خودم عصبیم واسه خاطر هدر دادن تموم لحظه هایی که دیگه بر نمیگردن واسه خاطر همه سالها یی که بهترین و پر نیرو ترین سالهای زندگی هر شخصی هست ...یعنی همومن سالهای جوونی ..حالا که پیر شدم همش به خودم میگم دیدی چطور گذروندی ؟ دیدی دستی دستی گذاشتی چی سرت بیاد ...دیدی چطور یکی از راه اومد و اونی که متعلق به تو بود و همه اون عشق اصیل و قدیمی رو مثل توتای زیر درختا جمع کرد و برد....دیدی اونی که همه جوونی و عمرتو گذاشتی به پاش و بخشیدیشو گذاشتی بیاد تو زندگیت .گذاشت و رفت و در جواب همه اون بدیهایی که تو همه این سالها در حقت کرده بود و در جواب همه اون خوبیهایی که در حقش کرده بودی فقط گفت عشق جاودان مواظب خودت باش و رفت ....نمیدونم شاید هر کسی این متن رو بخونه براش تکراری باشه چو ن مثالش خیلی تو جوونای ما زیاده اما عشق من مثال هیچ عشقی نبود و نیست احساس اون شاید ...ولی عشق من یه عشق هشت ساله بود عین قولم اعتبار داشت ...امشب خیلی دلم گرفته ...توی مسیری که تا خونه قدم زدم به دو سال پیش فکر میکردم به همه اون اتفاقات ..به زندگیم به الانم به گذشته و فقط حسرت خوردم که چرا؟ چرا ؟ تو این همه غم نصیبم کردی چرا منو داغون کردی چرا این قدر عذابم دادی چرا منو افسرده و دیوونه کردی و گوشه خونه انداختی تو چرا بادل من با احساس من تونستی این جور بازی کنی تو میدونستی که هیج جای دنیا هیچ کسی تو رو اندازه من دوست نداره ..بگو که باور کردی .....هنوز هیچ چی از یادم نرفته هر روز که میگذره بدترمیشه ...از بد اگر بد تر است این است ...حال من دیدنیه ..و توی دلم یه عالمه حرفه که دو ساله که حرفام شده بودن بغض و گریه و حالا بغضام شدن فریاد ...فریادی که توی گلوم خفه میشه و جمع میشه تو قطره های اشکمو و همه صورتمو میپوشونه ...همیشه همینه ...دلم میخواد سرت داد بکشم ..میخوام سرت داد بکشم ..میخوام یکی بزنم توی صورتت ..اما تو نیستی کاش میتونستم فقط برای یه بار دیگه باهات حرف بزنم .....نمیدونم چرا اینا رو مینویسم با اینکه میدونم تو دیگه هیچ وقت به این وبلاگ نمیای ..اگه به فرض محال اومدی میدونم که لابلای این نوشته ها میفهمی که چی میخوام بگم ...دوستت دارم... خیلی زیاد از وقتی رفتی دیگه این جمله رو به هیچ کس نگفتم دلم برای گفتنش تنگ شده بود ... دلم برایت تنگ تر از شکاف سوزن است.................................... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 22:49 توسط لیلی تو |
|
|
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش بیرو ن کشید باید ازاین ورطه رخت خویش
سلام از پنجره اتوبوس نگاه میکنم مسیر همیشگی و هر روز ......یه عده آدم تو ایستگاه با مقصد های متفاوت همین طور با فکر ها و زندگی های متفاوت ...سوفوری که با دقت داره خیابونو جارو میزنه و خیلی وقته که کارشو شروع کرده و دیگه آخراشه ..راننده تاکسی که واسه پر شدن ماشینش اونقدر نگه میداره که حوصله بقیه مسافرا رو سر میبره ....یه زن و شوهر جوون سوار یه ماشین مدل بالا ..کارمند بانک که توی مسیر بین پارکینگ و بانک مدام مواظبه که کت شلوارش خاک نگیره ....اون مغازه دار قدیمی که با توکل به خدا کرکره مغازه رو میکشه بالا ......توی پارک صبح زود یه عده آدم توی ایستگاه تندرستی ورزش میکنن ...اینا اونایی هستن که امیدشون بالاست .....پشت چراغ قرمز یه ترمز تقریبا محکم ..یه پسر سوسول سوار یه 206 که پشت ماشینش نوشته یا شهید کربلا ...برام جالبه ...زودی چراغ سبز میشه و رشته تفکر همه پاره میشه ...این خانومه که روبروی من نشسته و داره توی این شلوغی قران میخونه ....این دختره که با نگاه کردن به موبایلش و خوندن یه چیزی یه لبخند همراه با امید میزنه .....باید پیاده شم مقصدم همین جاست هر روز فکر میکنم که چه زود رسیدم بقیه رفتن ....رد میشم ..از خیابون ...میرسم به مقصدم ...سلام صبح بخیر |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 21:39 توسط لیلی تو |
|
|
امروز اتفاقی دیدمش .............معلوم بود که روزگارس خوبه ...مثل من نبود
غمگین نبود مثل من یه دیوونه افسرده نبود مثل من مغزش از شدت نامردی ها منفجر نشده بود ....میخندید مثل من واسه خنده دنبال دلیل نبود ...چشاش از شادی برق میزد .... میبینی قاصدک میبینی دارم با گریه مینویسم که اون چقدر راحته و بی تفاوت..... اون داره زندگی میکنه و من حسرت زندگی از دست رفته رو میخورم ...داغون شدم با دیدنش داغون شدم ذهنم بهم ریخته .....خدایا من دیگه طاقت ندارم خدایا منو ببر از دنیا ...منو ببر به هر کجا که خواستی حتی جهنم .....حتی زمهریر ..خدایا به بزرگیت قسم دنیا برام مثل قفسه مثل زندونه خدایا دنیا و زندگی باشه مال اون و امثال اون ..من چرا زنده ام؟ چرا؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 23:1 توسط لیلی تو |
|
|
روز پاییزی میلا د تو در یادم هست روز خاکستری سرد سفر یادت نیست ناله ی ناخوش از شاخه جدا ماندن من در شب آخرپروازخطر یادت نیست تلخی فاصله ها نیز به یادت مانده است نیزه بر باد نشسته ست و سپر یادت نیست خواب روزانه اگر در خور تعبیر نبود پس چرا گشت شبانه دربدر یادت نیست؟ عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید کوزه یی دادمت ای تشنه مگر یادت نیست؟
تو که خودسوزی هر شب پره را میفهمی باورم نیست که مرگ بال و پر یادت نیست
تو به دل ریختگان چشم نداری بی دل آن چنان غرق غروبی که سحر یادت نیست
من به خط و خبری از تو قناعت کردم
قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست... قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست....
بعد رفتنت این شعر زمزمه لحظه های دلتنگی و تنهاییم شد
و باز این قصه همیشگی تنهایی من تکرار میشود نبودن تو .....و باز دلتنگی و نوشتن من که شاید..................
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 23:17 توسط لیلی تو |
|
|
به دلیل هجوم پاره ای از دغدغه های ذهنی و احتمالا قرار گرفتن در آستانه افسردگی تا اطلاع ثانوی تعطیل است..............................التماس دعا
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 23:59 توسط لیلی تو |
|
|
سلام امشب اومدم درد دل کنم...بعد این همه وقت که هیچی نگفته بودمو همه غصه ها رو سعی کردم تحمل کنم .اینجا یه صفحه خالیه که به آدم امکان نوشتن هر چی که دوست داره رو میده .اینجا این فضا تنها جاییه که برام مونده تنها سنگ صبور دلتنگیام این وبلاگه .امشب اومدم یه چیزی بگم شبیه حرفایی که همیشه به ندا میگم ولی انگار نمیشه چون ندا همپای اشکای من اشک میریزه ..ندا امشب دوباره رفت به شهرشون و تا یه مدت دیگه برای همیشه میره و این آغاز اوج تنهاییه............................. میخوام از تو بنویسم ..تویی که یه روزی بودی و حالا نیستی ..اصلا نمیدونم با کی ؟ کجا؟ چه زود میگذره زمان رو میگم و من دارم به زمان ثابت میکنم که نمیتونه بعضی چیزا رو تغییر بده بر خلاف اکثر آدما به رابطه گذشت زمان و فراموشی ها اعتقاد ندارم به نظرم انسان تنها چیزایی رو با گذشت زمان از یاد میبره که اون چیزا از یاد رفتنی باشن ...یادمه استاد توی اون روزگار بد حرفی بهم زد که تا امروز معنی حرفشو خوب نفهمیده بودم ولی کم کم دارم به حرفش اعتقاد پیدا میکنم که میگفت آدما تو یه مرحله از زندگیشون میرسن به مرحله انتخاب حالا این انتخاب هر چیزی میتونه باشه اونوقت طرف میاد قیمت میکنه ببینه کدوم باارزش تره براش اونوقت اونو انتخاب میکنه ....یه عالمه روز و ساعت و ثانیه و لحظه داره همین جور هدر میره و من دلگیر و ناراحتم از همه از زندگی از گردش ایام ..و میدونم که تا این دید عوض نشه نمیشه وارد یه تحول جدید شد ..دلم سکون میخواد میخوام زمان رو متوقف کنم برگردم به عقب جوونیمو بر گردونم به هفت سال قبل و از نو بسازم یه جور دیگه یه زاویه دید متفاوت یه دنیای دیگه زمین نه ...یه سیاره دیگه با آدمایی که مثل این آدمایی که دیدم نیستن زمین واسه من مثل زندونه دیدن آدمایی که هر لحظه با کاراشون اینو به آدم یاد آوری میکنن که نباید محبت کرد نباید خوب بود باید گرگ بود و سود جو و بی مروت....دنیایی که دوستت دارم های آدماش همه از سر طمع و دروغه ...این برای من مصیبته .من نمیتونم باشم ...انگار اینجا برای من تنگه میخوام یه جایی باشه پر بکشم ..خدا منو ببر...هر روز که میگذره بدتر میشم کودک درونم رو هیچ جور نمیتونم قانع کنم که بسازم با این شرایط با محیطی که همه دارن زندگی میکنن یه روزی همه شوقم زیستن بود تو با توام ...تو همه چیزو خراب کردی باعث شدی نتونم حتی دیگه آدما رو تحمل کنم تو کاری کردی که میخوام از این دنیا برم میفهمی ...اینا حرفای یه آدم افسرده نیست ..اینا چیزایه که تو نشونم دادی و من قبلا فقط قصشو از زبون این واون شنیده بودم شاید اوایل فکر میکردم که تو هم مثل من گرفتار بازی تلخ سرنوشت شدی ولی هر روز که میگذره بیشتر به گناه تو پی میبرم و اینکه تو خیلی بد کردی و حالا اون روحیه از دست رفتمو میدونم که بر نمیگرده همون طوری که با همه تلاشم الان دوساله که بر نگشته و هیچ چیز جبران نشد خوب نشد ...و هر لحظه داره بد وبدتر میشه .میدونی چرا بدتر میشه چون هر لحظه که میگذره بیشتر به سادگی خودم پی میبرم و خودمو هزار بار سرزنش میکنم که چرا نتونستم و نمیتونم مثل تو باشم ...مثل تو بودن توی دنیای کنونی ما خوبه دیگه آدم کم نمیاره ..نمیبره .طغیان نمیکنه ....یادته همیشه از اون راههای فرعی صحبت میکردی که میگفتی برای خودت جا گذاشتی برای روز مبادا .ولی من همه راهها رو بستمو گفتم فقط یه راه یه هدف ..تو از اول میدونستی که روز مبادایی برای من وتو وجود داره ولی من فکر میکردم که روز مبادا فقط روز مرگ منه ...من الان در حال حاضر هیچ وابستگی خاصی ندارم یعنی نمیخوام داشته باشم نه به دوستام نه به زندگیم نه به آدمای اطرافم نه به کارم به هیچ چیز ...این تنها تصمیمی بود که توی تمام این مدت گرفتم و فکر میکنم که تصمیم عاقلانه ای هم هست اینجور دیگه طعم تلخ بی مروتی ها آزارم نمیده ..من همه اون مدت تلاش کردم با همه وجودم که به تو بفهمونم که عشق چیزی فراتر از تصورات تو هست میخواستم حتی اگه به وصلمون امیدی نبود لااقل بهت یاد بدم که حقیقت عشق در دوامشه در عمقشه به قول نادر ابراهیمی عشق یک عکس یادگاری نیست یا یک مزاح شش ماهه یا یک ساله ....ولی کلمات و جملات من در برابر منطق تو کم بود چون منطق تو جزء شخصیت تو شده بود و نمیشد عوضش کرد ....من میخواستم به تو جنگیدن . مبارزه . ایستادگی و تلاش برای بدست آوردن هدفهامون رو یاد بدم .من همیشه اگه یه هدفی برام مهم بود اونقدر مقاومت میکردم تا بدستش بیارم حتی اگه اون هدف یا مقصد در نظر دیگران خیلی کوچیک و بی اهمیت بود ..نباید ساده تسلیم شد نباید از خود گذشت به خاطر دیگران تو روزی همه این تسلیم شدگی ها را نفرین میکنی ...روزهایی که هزاران نفرین حتی لحظه یی را بر نمیگردونه ....برای من دعا کن که بتوانم روزی بر طبق رسم این تندیس های آدم زندگی کنم یه زغال برداشتمو دور تو خط کشیدمو گفتم آهای آدما این بی معرفت یه روزی تموم دنیای من بود
اي كاش آنقدر فقير نبوديم .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 15:0 توسط لیلی تو |
|
|
این شعر رو خیلی وقت بود که میخواستم تو وبلاگم بنویسم یعنی زمانی که بود ولی همیشه میترسیدم اگه بخونه شاید بهش بر بخوره ولی حالا انگاری با شهامت بیشتری مینویسمش
معنای این شعر در قلب اکثر ما هاهست یعنی یه جور واقعیته کاش بخونه.................شب بخیر
به كه بايد دل بست؟ به كه بايد دل بست؟ *** دست گرمي كه زمهر ـ
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:58 توسط لیلی تو |
|
|
عسل بانو هنوزم پیش مایی اگر چه دست تو تودست من نیست هنوزم با توام تا آخرین شعر نگو وقتی واسه عاشق شدن نیست تو رفتی بی من اما من دوباره دارم از تو برای تو میخونم سکوت لحظه های تلخ بشکن نذار این جا تک وتنها بمونم عسل بانو عسل گیسو عسل چشم منو یاد خودم بنداز دوباره بذار از ابر سنگین نگاهم بازم بارون دلتنگی بباره برای پل زدن تاکهکشونها تو رو کم دارم ای نبض تپنده تو از اون کوچه رفتی اما بازم دل آوارمون پیش تو بنده حالا هر جا که هستی باورم کن بدون بایاد تو تنها ترینم هنوزم زیر رگبار ترانه کنار خاطرات تو می شینم بدون با رفتنت دنیا سیاه شد جای خالیت تو قلبم موندگاره شب پر گریه تنهایی من بدون تو دیگه فردا نداره..........
هر ستاره شبی است که از تو دورم آسمان چه پر ستاره است امشب یه شب از اون شبای پر گریه دلتنگی منه بقیه حرفهایم ا بغضی ست که میخورم و گریه ای به اندازه یک شب طولانی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 22:53 توسط لیلی تو |
|
|
سلام
دیروز تولد ندا بود ....براش یک عاشقانه آرام خریدم .... برای تو: برا ی دوست روزگار جوانی تا پیریم به او که در پناه صبر و مهربانیش زندگی را آموختم ندای عزیزم و باز یکروز بهاری و تولد زیبای تو تولدت مبارک |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 11:42 توسط لیلی تو |
|
|
گفتم شايد نديدنت از خاطرم دورت كنه ديدم نديدنت فقط مي تونه كه كورم كنه گفتم صداتو نشنوم شايد كه از يادم بري ديدم تو گوشام جز صدات نيستش صداي دیگری نديدن و نشنيدنت عشقت رو از دلم نبرد فقط دونستم بي تو دل پرپر شد و گم شد و مرد بعد تو باغ لحظه هام حتي يه باغچه گل نداد هميشه مي گفتم با خودم نكنه بميرم و نياد
نمیدانم کجا و با که هستی ولی باران که می بارد هوا بوی تو را دارد... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 20:42 توسط لیلی تو |
|
|
سلام
امسال هر دومون بهار و عید متفاوتی رو تجربه میکنیم قطعا این اولین باره که این جوره و قبلا این طور نبوده....تو امسال قشنگترین بهار زندگیت رو میبینی یعنی اولین بهار زندگی مشترک شایدم اصلا این بهار برای تو اولین بهار زندگیت باشه اولین تولد یه شروع نو و متفاوت در کنار اونی که قراره از این به بعد تا آخرین بهار زندگیت کنارت باشه ...امسال خیلی چیزها برای تو عوض شده و تو وارد یه دنیا و یه فصل جدید از زندگیت شدی پس میشه این جور گفت ....اولین بهار وصالت مبارک.... اینکه میگم برای هر دومون عید متفاوتی هست راست میگم من هم امسال یه بهار خیلی خاص رو میگذرونم خیلی خیلی با سالهای پیش فرق داشت امسال اولین سال نبودن مطلق تو بود امسال دیگه سر سفره هفت سین با اون ماهی قرمزه کو چولو در مورد تو حرف نزدم دیگه مثل پارسال به ماهیه نگفتم ماهی کوچولو نمیدونی چقدر دوسش دارم دیگه نگفتم کاش اینجا بود دیگه چند دقیقه مونده به سال تحویل چشامو نبستمو با همه وجودم از خدا نخواستم که خدا دلم میخواد سال دیگه کنارم باشه و دوتایی برای خوشبختی همه جوونا دعا کنیم .......دلم میخواست اینا رو بگم ولی نمیشد دیگه به خودم این اجازه رو ندادم شش تا سال تحویل تنها دعام سر سفره هفت سین تو بودی حتی پارسال و حالا امسال اولین سالی بود که تنها برای تو دعا نکردم بلکه برای هر دوتای شما دعا کردم امسال چند دقیقه مونده به تحویل سال یاسین خوندمو قران رو بغل کردمو از ته دلم گریه کردم گفتم خدا من هیچ دعایی ندارم فقط خوشبختی همه :فهیمه و وحید ...همه دوستام و تو و اون .... غریبه جان چندی است که دیگر همه فکر میکنند که همه چیز با گذشت زمان تغییر میکند و رنگ میبازد و فراموش میشود تو هم این را باور کرده ای اما...........من این را باور ندارم..من هیچ وقت این را باور ندارم روزگار میگذرد اما نه بر وفق مراد ما ...امید دارم که لااقل بچرخد بر وفق مراد شما ...آمین نه! کاری به کار عشق ندارم! من هیچ چیز وهیچ کسی را دیگر در این زمانه دوست ندارم انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را یک روز خوشحال و بی ملال ببیند زیرا هر چیز وهر کسی را که دوست تر بداری حتی اگر یک نخ سیگار یا زهرمار باشد از تو دریغ می کند پس من با همه وجودم خود را زدم به مردن تا روزگار دیگر کاری به کار من نداشته باشد این شعر تازه را هم ناگفته می گذارم… تا روزگار بو نبرد… گفتم که کاری به کار عشق ندارم. ........................................من دیگه خیلی وقته که با زندگی خداحافظی کردم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 20:23 توسط لیلی تو |
|
|
سلام
یه حرفیه که میخوام بگم چند روزه که دلم خیلی برات تنگ شده دلم میخواد ببینمت خیلی سخته دلم گرفته اندازه همه این سالها تو بگو چه کنم با این همه دلتنگی تو بگو خدایا تو پناهم ده خدایا چرا نمیشه که از یاد ببرمش چرا نمیتونم ؟ گوش کن میشنوی صدای قلبمه که مثل اون وقتا که هر وقت از تو مینوشتم تند تند میزد به اندازه تمام روزگارانی که نزیسته ام دوستت دارم شب بخیر |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 22:13 توسط لیلی تو |
|
|
اون روز که تولدش بود من تازه از سفر اومده بودم با اشتیاق تموم اومدم که متنی که برای تولدش از قبل آماده کرده بودم رو بذارم تو وبلاگ که با خوندن آخرین پیغامش تموم حرفای قشنگم شد اشک و یه عمر غم حالا اونو می نویسم چون چند روزیه که خیلی دلم هوای بودنشو کرده
ಌ.... * به نام آفریدگار تو *....ಌ همه میگن بارون.... ولی من امشب به افتخار تو اسمشو گذاشتم عشق بازی آسمون.... امشب فرشته ها از غم دوریت گریه می کنن.... امشب آسمون به افتخار تولد قشنگت جشن گرفته.... ببین چه بارون قشنگی میاد.... هر قطرش اسم پر از رمز و رازتو فریاد می زنه.... من می شنوم! من شنیدم که پرنده های بارون خورده در جواب همه ی دعاهام برات آمین گفتن. گوش کن....! † خدای قطره های بارون : من کوچیکتر از این حرفام.... به حرمت بزرگی خودت کوچیکی منو نادیده بگیر و حرفامو عین همیشه گوش کن.... ازت می خوام هر آرزویی تو دل مهربونشه اگه صلاح می دونی بهش بدی و هیچوقت لبخند صمیمی و قشنگشو زیر آوار غم و غصه پنهون نکنی.... * آمــــــیـــــــن * † فرشته ی زمینی، گل مهربون : این دفعه تو شدی دلیل واسه نوشتن دوباره. برات خیلی دعا کردم. می گن دعای اول بارون می گیره. امیدوارم خدا صدامو بشنوه که چه خالصانه برات بهترین ها رو خواستم. امیدوارم هیچوقت خنده های قشنگتو زمونه پاک نکنه. همیشه خوشحال و خندون بمون گل یاس مهربون.... همیشه بدرخش! ღ.... تولدت مبارک ....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 23:15 توسط لیلی تو |
|
|
سلام .....
آی زندگی دل توان نوشتن را از دست داده است دلزده از تمام آدمیان دل زده از تمام این رهگذران کاش میشد میان این همه بدی ایستاد و فریاد زد فریاد زد و گریست دیگر مرا یارای گفتن نیست همدل قدیمی همانگونه که دیگر تو را یارای شنفتن نبود باورت هست که هنوز هم نوشته هایم مثل قدیم بوی تو را میدهد کاش تو فقط تو شنونده بغض ها یم بودی ..کاش تو پناه گاه دلتنگی هایم بودی هیچ کس مثل تو نیست هیچ صدایی مثل صدای تو سرشار از بودن نبود هیچ نگاهی معصومیت و خوبی نگاه تو را ندارد کاش غم نبودنت نبود عزیزم چقدر دلم میخواست که تو این حرفهای از ته دل را بخوانی راستی تو کجایی؟با که عهد بستی ؟ احساس میکنم که خیلی از آن روزها دوری چه میشود کرد با این غمها تو بگو چه میتوان کرد وقتی امید نیز از دلم رخت بر بسته است چه کنم وقتی که گذر زمان و رفتنت برای همیشه نیز حتی لحظه ای تو را از من دور نکرد حتی قطره ای از احساسم کم نشدچه کنم که جمله برای همیشه به خدا میسپارمد تو نیز کاری نکرد همه گفتند زمان ...زمان همه چیز را درست میکند اما ندیدن تو نبودن تو نشنیدن تو فقط توانست که از من افسانه بسازد ای اولین و آخرین عشق تو تجلی نور و مهر خدا بودی برایم کلامت به قدر یک شاعر بزرگ تسلی بخش غمهایم بود جایی خوانده ام که دوری عشق های کو چک را از بین میبرد و به عشقهای بزرگ عظمت می بخشد جدایی عشقهای بزرگ را تثبیت و جاودان میکند عشق جاودانم برای تو همیشه این سوال وجود داشت که چرا عشق ها در وصال میمیرند و من به تو گفتم که آن عشقهایی که در وصال میمیرند فقط نام عشق را یدک میکشند عشق های یک روزه یک ماهه یک ساله آن عشقها بیشتر به معامله شبیه است وقتی بعضی ها میگویند او آخرین عشق من است و یا من روزی عاشقش بودم و یاجملاتی شبیه به این برایم باور نکردنی و جالب است مگر اخرین عشق معنی دارد واقعیت عشق در بقای آن است نه در تجدید کردن پی در پی آن ...عزیزم این عشقها در وصال میمیرند ... حالم از عشقای دروغین بهم میخوره از آدمای دورو از احساسهای سطحی که فقط بروز داده میشن چون به نفع هستن یه مدته که دارم سعی میکنم چهره واقعی آدما رو ببینم اینجوری بهتره ...چون بهتر میتونم تصمیم بگیرم ...اگه همیشه واقع بین باشیم و خودمونو گول نزنیم بیشتر میتونیم توی ناملایمات زندگی طاقت بیاریم و کمر خم نکنیم کاش همه لیلی های این سرزمین یه عاشق واقعی باشن ولی خودشونو درگیرش نکنن یه قلب اندازه وسعت و عظمت دریا داشته باشن تا هیچی آزارشون نده ....و اینو بدونن که همیشه شاید نه ولی اکثر اوقات میتونیم ایمان به تقدیر رو مغلوب ایمان به خودمون بکنیم ایمان به داشته هامون به اعتقادات پاک و تمیزمون به یه قلب خالی از گناه افتخار کنیم
توي اين لحظه دارم درك ميكنم كه واقعا خدا و پيامبرش دروغ نگفتن كه حد و مرزي براي دخترها و پسرا ها و عشقشون و رابطه شون گذاشتن ببين نازنين چقدر غم و غصه جووناي امروز به خاطر جداييه به خاطر شكسته به خاطر نامرديه و چقدر از قسمت زندگيشون به خاطر اين موضوع زير سوال ميره ........... حالا اگه همه به حرف خداشون گوش ميدانو خودشو محفوظ نگه ميداشتن از ابراز عشق شديدشون جلوگیری میکردن قبل از اینکه بدونن معشوق مال اون هاست چقدر فرق ميكرد حدااقل اين بود كه احساس زيادي درگير نشده بود ........ تا دلي رو با رفتن تموم اون حس ها برش بزنه و شكست بخوره اون موقع نه نامردي بود و نه شكنجه اي البته ناارحتي بود اما كمتر ..........بلاخره به نظرم اون كسي مردشه كه توي زندگي عاشق يارش باشه و با مهربوني هم خوشبختي رو بسازن ........ واقعا از جداييا خستم از اين بازي كه دنيا به سر همه مياره ،از بد بياريا از بد شانسيا ........اما هميشه ميگم خدارو شكر خدارو شكر به خاطر نعمت هايي كه بهم داده و خيلي هاي ديگه از اون محرومن ...... اون احساسی که خدا تو قلبم گذاشته اون قدرتی که خدا بهم داده و تونستم در برابر خیلی از سختی ها و مشکلات مقاوم باشم ..واون پاکی و معصومیتی که تو همیشه میگفتی توی وجود من هست .رو حفظ کنم و بتونم خواسته تو رو برآورده کنم که گفتی سعی کن رو پای خودت وایسی از خدا میخوام که همه لیلی های خوب و معصوم رو در پناه خودش حفظ کنه و به اونا قدرتی بده که دل دریاییشونو بزرگ بدونن و هر کسی رو لایق اون ندونن ...فقط یکی که با یه عشق و احساس واقعی و عمیق بیاد برای خوشبخت کردن اون و خودش.......... یه مدته برام دعا نمیکنی ....برای من دعا کن ....یا حق
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 0:27 توسط لیلی تو |
|
|
حرفهایی که خیلی وقته بوی کهنگی گرفتند ...راستی تو فکر اینم که وبلاگت رو حذف کنم احساسم میگه نمی خونیش و وقتی تو نخونی برای چی باید بمونه؟امروز یه روز دلگیر بود دلم غصه داشت از اون غصه ها که چارش فقط گریه هست اونم پیش یکی که برات عزیزه اما نه پیش کسی رفتمو نه گریه کردم چون من دیگه به این دلتنگی ها عادت کردم ...به بهونه دلتنگی برای تو نمی دانم کجا بود و کی پی کدام حادثه و تصادف تنها می دانم در این سفر دلم لرزیددلم لرزید و تنگ شد تنگ آن کسانی که رفتند تنگ آن کسانی که تنها ماندند تنگ آن کسانی که به چیزی و آن کسی که می خواستند نرسیدند تنگ آن نگاهایی که پشت دیواره های نازک اشک پنهان شدند تنگ آن خنده هایی که پرده ای برای غم ها شدند
این بار ؛ در این سفردلم لرزید ... دلم لرزید و تنگ شد تنگ شد و گرفت دلم از آدم های بی معرفت گرفت دلم از نگاهای غلط گرفت دلم از نوازش های پُر ترحم گرفت دلم از رفتن عزیزانم گرفت دلم از تنهایی آدم گرفت دلم از بی کسی گرفت
در این سفر که شروعی بود و هست برای سفرها و رفتن ها و آمدن های آینده ام از خیلی چیزها و کس ها دلم لرزید ؛ لرزید و تنگ شد ؛ تنگ شد وگرفت
خدایا نه من در دل دیگرانم نه دیگران در دل من نه غم دیگران می دانم نه دیگران غم من تنها قسم ات می دهم به نام محمد و علی ات که عزیزان ما را برای ما حفظ کن خدایا عزیزان ما را حتی برای دیگران نیز حفظ کن آمین آمین
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 0:0 توسط لیلی تو |
|
|
دیگه کجای این دنیا میشه به دنبال یه مفهوم از عشق گشت .....به نظرم واقعیت عشق در بقای اونه در پباتش در همیشگی بودنش حال هر کسی یه تعریفی از عشق داره من میگم عشق میتونه یه احساس پاک و تمیز و دور از ریا یکی برام نوشت همیشه ماندن دلیل بر عاشق بودن نیست بعضی ها میروند تا ثابت کنند که عاشقند اونوقت معنی حرفشو نفهمیدم ولی حالا دارم درک میکنم چون من و اون رفتیم و از حقمون گذشتیم تا ثابت کنیم که عاشقیم ...یادمه یه روز براش نوشتم من وتو میخواهیم این راه را برویم ...ما میرویم حتی اگر به آسمانها بپیوندیم ..ولی نشد ....امروز داشتم فکر میکردم که چطور بعضی آدما به خودشون اجازه میدم که سرنوشت دیگران رو به نفع خواسته های خودشون تغییر بدن و کاخ آرزوهای آدما بر سر خودخواهی خودشون ویروون کنن گناه این جور آمدها نا بخشودنیه خدا جونم منو تنها نذار به قول استاد کسی که خدا رو داره تنها نیست یا حق |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 21:11 توسط لیلی تو |
|
|
مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت. فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت. ........................................................ امروز از صبح دلم گرفته بود الان هوا بارونیه نمیدانم کجا و با که هستی ولی باران که میبارد هوا بوی تو را دارد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 14:5 توسط لیلی تو |
|
|
سلام
امشب یه شب خاصه یه شب به یاد اون همه شوق اون کوچه اون محله به طور اتفاقی کشیده شدم به اون سمت باوم نمیشد که بعد این همه وقت ببینمت عوض شدی یار قدیمی خیلی عوض شدی میدونم که اگه حرفای تو درست باشه و تو برای همیشه رفته باشی از تو گفتن و نوشتن خیلی اشتباه بزرگیه ولی بدون که برام یه شب خاصه دیدمت دلم تازه شد به اندازه همه دلتنگیای دنیا دلم برات تنگ شده بود من بد شدم میدونم که اگه بیای و اینا رو بخونی سرزنشم میکنی و توی دلت ازم دلخور میشی و میگی مثل همیشه یک دنده ام لجباز ولی بدون لجبازی نیست باور کن نمیتونم راستی برام دعا کن این روزا بد جوری محتاج دعای خیرم بی همگان به سر شود بی تو به سر نمیشود داغ تو دارد این دلم جای دگر نمیشود |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 22:7 توسط لیلی تو |
|
|
سلام اونی که نمیدونم کجایی و چه میکنی
شاید دیگه اینجا این موقع بعد این همه ماه و سال ...بعد شش هفت سال در به دری ...دیگه از تو گفتن خطای بزرگی باشه میدونم که خدا هم از این خطا ی من خوشحال نمیشه ولی تو میدونی که من همیشه حرف دلمو میزنم یادته که ....برعکس تو که همیشه حرفاتو به خاطر مصلحتش میخوردی و هر چی بود میریختی تو خودت....فکر نکن ذلیلم که هنوز از تو مینویسم نه ....دلم که میگیره تا ننویسم آروم نمیشم ..امروز ظهر رفتم پیش استاد خیلی وقت بود نرفته بودم ...استاد گفت در چه حالی ...کنار اومدی گفتم استاد کنار نیومدم ولی دارم عادت میکنم به این غم بزرگ عادت میکنم استاد ولی فراموش نمیکنم...یه خورده حرف زدیم استاد گفت که من خیلی احساساتیم ولی من قبول نکردم...فقط رفته بودم که بگم چیزی عوض نشده چون خودش گفته بود برو یه سال دیگه بیا بع این حرفات میخندی و حالا یه سال و دو ماه شده بود رفتم که به استاد بگم استاد اصلا خندم نمیاد هنوزم حرفم همونه ..... به استاد گفتم که این اتفاقات چیزای زیاد و با ارزشی رو از من گرفتن که دیگه با هیچ چیز جبران نمیشه با هیچ چیز اونم این حرفو قبول داشت من جمله شادی و کودکی منو که جای خودشو داده به یک عمر پیری و غم دیگه چشام برق نداره یادته میگفتی میخوام یه بار گریه کنی گریه شوق گریه شادی اونوقت ببینی رنگ چشام چه رنگیه یادته ؟ یادته پسر مغروره همسایه قدیمی یادته از اون همه غرور افتادیم به جایی که برای هم اشک میریختیم و حالارسیدیم به این جا............................................... ببخش من بیخود تو رو با خودم جمع میزنم تو جات خوبه الهی همیشه خوب باشه همه چیت؟ یا حق |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 18:28 توسط لیلی تو |
|
|
فرشته تصمیمش را گرفته بود. پیش خدا رفت و گفت:
خدایا، می خواهم زمین را از نزدیک ببینم. اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه. دلم بی تاب تجربه ای زمینی است. خداوند درخواست فرشته را پذیرفت. فرشته گفت: تا بازگردم بال هایم را اینجا می سپارم؛ این بال ها در زمین چندان به کار من نمی آید. خداوند بالهای فرشته را بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت: بال هایت را به امانت نگاه می دارم، اما بترس که زمین اسیرت نکند، زیرا که خاک زمینم دامنگیر است. فرشته گفت: بازمی گردم، حتما بازمی گردم. این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد. فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته ی بی بال تعجب کرد. او هر که را می دید، به یاد می آورد. زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود. اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بالهایشان به بهشت بر نمی گردند. روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد. و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته ی دور و زیبا به یاد نمی آورد؛ نه بالش را و نه قولش را. فرشته فراموش کرد. فرشته در زمین ماند. فرشته هرگز به بهشت برنگشت. خدایا یاری کن بالهایمان و قولمان بادمان نرود
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 19:58 توسط لیلی تو |
|
|
سلام
چقدر حالبه که توی این دنیا همه میشن عین هم حتی به ظاهر برام خیلی جالبه که آدما بعد یه مدت توی موقعیتهای متفاوت سعی میکنن یه سری چیزها یا آدمها رو توی ذهنشون خط بزنن و یه سری چیزهای جدید آدمای جدید شرایط جدید رو باور کنن و نشون بدن که انگار سالهاست با اونا آشنا بودن و شاید یواشکی توی دلشون حسرت هم بخورن که چرا زودتر نفهمیدم کاش زودتر کشفش کرده بودم و یا جمله هایی مثل حیف اون همه .............و مثلا سالها بعد یا حتی چند روز بعد که یه دوست قدیمی یا آشنایی رو میبینن باید اینقدر به مغزشون فشار بیارن تا یادشون بیاد اونو کجا دیدن یا میگن چقدر به نظرم آشناست .....اینه ..اینه دنیاییی که ما مجبور یه زیستن توی اون هستیم ..خودم اعتقادات خودمو دوست دارم و احساس میکنم زیاد نیستن کسایی که مثل من فکر میکنن چون هیچ وقت نمیتونم مثل اون آدمایی که گفتم باشم شایدم توی دنیای ما این یه شکست باشه برای یک انسان و اگه بخوای سود کنی باید تو هم بشی مثا اونا همه اینو میگن یعنی باشی یه آدم سنگدل یا شایدم یه آدم زرنگ ...خوشحالم که همیشه با احساسم زندگی کردم با چیزایی که هیچ چیز و هیچ کس نتوست عوضشون کنه اگه کسی اومد تو زندگیم موند برای همیشه واگه کسی بود که میدونستم قراره یه روز فراموشش کنم اصلا راش نمیدادم تو زندگیم ....ولی من دورویی و سود جیی آدما رو باور کردم تا مدتها پیش حتی تو تصورم نمیگنجید به خودم میگفتم چطور آدم میتونه این جور باشه و لی حالا از بس دیدم باور کردم ...... آی زندگی دل توان نوشتن را از دست داده است ...........میگذرد...یا حق با مردم این زمانه سلام و والسلام تا گفتی غلام توام میفروشنت |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 14:34 توسط لیلی تو |
|
|
هر ستاره شبی ست که از تو دورم
اسمان چه پر ستاره است |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 21:23 توسط لیلی تو |
|
|
سلام
چقدر دلم برای این وبلاگ تنگ شده بود یه مدت نیومدم ...خیلی وقت بود که هیچ چی براش ننوشته بوذم چون دیگه اونی و جود نداره و با این وبلاگ برای همیشه خذا حاقظی کرده تا آخر دنیا تا آخر آخرش . این خیلی غم انگیزه ....اگه به فرض محال گزارت این ورا افتاد میخواستم بگم همدل عزیز روزگار جوونی دلم گرفته خیلی ................................ برو که لشکر هجران چو بر سر من تاخت تو دست من نگرفتی و پایمال شدم............... بقیه حرفهایم مثل همیشه گریه ای ست به اندازه یک شب طولانی خذایا تو تنهایم نگذار |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 21:24 توسط لیلی تو |
|
|
سلام ندا از دیشب تا حالا حال عجیبی دارم دیشب خواب عروسیشو میدیم باورت میشه از اون خوابا که عین واقعیته و صبح که پا میشی باورت نمیشه که خواب دیدی ندا از خدا خواستم که همسرشو ببینم خدا هم توی خوا بهم نشون داد خواب خوبی بود چون اون خیلی خوشحال بود خیلی ...........جشن قشنگی بود انگار واقعا من به اون جشن دعوت شد بودم ندا باور نمیکنی انگار واقعا توی عروسیش بودم ...ندا خیلی وقت بود که به خوابم نیومده بود ...ولی از صبح دوباره بهم ریخته بودم انگار یه جور تلخی ته احساسم بود که دوباره منو برگردوند به اون زمونای خیلی دور .............امشب یه خورده از دست خودم دلخورم به خاطر حرفایی که تو دو سه تا متن قبلی در موردش نوشتم نمیدونم شاید توی اون لحظه غم بار این حقو به خودم داد م ولی امروز با دیدن اون خواب فهمیدم که اون شاده و خوشبخت و منم همیشه همینو از خدا میخواستم مهم هم فقط همینه و بس .............حالا هر چند که اون اصلا رفته پی زندگیشو اصلا نخونده ولی خوب خودم ناراحتم آخه ندا تو که میدونی من چقدر اونو ......................با دیدن این خواب فهمیدم که واقعا رفته که رفته آخرین بار بهم گفت یه دلخوشی به من بده کاش حتی به دروغ این دلخوشی رو بهش داده بودم وی امشب اومدم بگم شش سال هر سال محرم جور عجیبی به یادش بودم و اون دعا های همیشگی ولی امسال محرم محرم سال هفتم فقط دعای خوشبختی براش میکنم فقط دعای خوشبختی و سلامتی هر چند که همیشه غمها باها م میمونن ولی ندا به قول تو چیکار میشه کرد این شانس من وتو هست که همیشه با همه تلاشمون برای خوب بودن در موردمو ن بد قضاوت شد و همه چی آوار شد روی جوونیمون ولی اون اینو باور نکرد ولی تو میدونم باور میکنی که من حتی در هفتاد سالگی نیز.......................دلم خیلی گرفته کاش ........................................................................ کاش حالم چیزی جز این بود خدایا اونو در پناه خودت حفظ کن خدایا به حق این شبای عزیز حرف این اولاد فاطمت رو گوش کن و یک عمر زندگی ساسر خوشبختی سعادت همدلی عشق و شادی و غرور به او عطا کن ...خدایا معصومیت و خوبی اونو ازش نگیر.......................... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 23:48 توسط لیلی تو |
|
|
از يقه هاي شق و رق بيزارم از كلاه هاي پائين كشيده از قيافه هاي عجيب و غريب و ادا و اطوارهايشان از دشنه هاي در پشت نشسته بيزارم و حتي از انگشتان گره خورده در زير نور مهتاب زير سايه اقاقيا همواره در ديدار با دوست و غير دوست بي حالم از آنهایی که عشق نمیدانند چیست بیزارم از آنها که عشق را به مضحکه گرفته اند و آن را با یک مشت حرف مفت اشتباه گرفته اند از شعارهای مکرر و بی محتوای دوستت دارم از اینهمه دوستت دارم ...ببی تو میمیرم ...و یا تو یا هیچ کس های دروغ که هر روز نه از دل بلکه از زبان این آدمیان بلند میشود و به هوا میرود بیزارم تنها هوا آوده میشود و یک مشت لیلی های زود باور یا مجنون های ساده لوح آنها را به خود تزریق میکنند ...و به خیال خودشان چه دنیای عاشقانه ای هم درست کرده اند جایی میرسد که این رستم های از خدا بی خبر به خان اول نرسیده همه آن بی تو میمیرم ها یادشان میرود و اینجاست که همه ضعف های خود را بر سر تقدیر میشکنند و انچنان میروند که گویی از جهنم مسلم میگریزند و تقدیر چقدر نجیبانه گناه های آنان را برعهده میگیرد در این زمانه هیچ کس سلامش از روی ارادت نیست و کلامش از رویخلوص بیخود دنبال یک عاشقانه آرام در دل بعضی از ساکنان این سرزمین نگردیم در جایی خواندم که بهترین فرشته ها شاید همین شیطان بود که مرد و مردانه ایستاد و گفت سجده نمیکنم ...تو را سجده میکنم اما این آدمکهای کثیفی را که از گل متفعن ساخته ای سجده نمیکنم..................... به قول نویسنده ..الان اگر خدا وشیطان بیایند و یک نگاهی به این بچه های حضرت قابیل بیندازند آیا شیطان سرش را بالا نمیگیرد و سینه اش را جلو نمیدهد ؟ آن رجز خوانی متبارک الله احسن الخالقین برای همین ها بود؟
خدايا به من ياري كن دستم را بگير نه - دست و دلم را بگير كه هر دو زيادي اند و هيچ به دردم نمي خورند... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 23:52 توسط لیلی تو |
|
|
به کدامین گناه؟ دلم خیلی میخواد بدونم که به کدامین گناه دارم مجازات میشم زندگی 21 سالمو نگاه میکنم از خودم میپرسم کجا بدی کردی دختر که اینه زندگیت ............همیشه میگفتم آدم باید خوب باشه تا خوبی ببینه ...پس کدوم بدی تو ور مستحق این همه رنج کرده از خودم بدم میاد حالم از دست خودم و تفکراتم داره بهم میخوره کاش میتونستم خودمو عوض کنم و بشم یکی مثل بقیه اینقدر بی تفاوت اینقدر پوست کلفت ...گاهی دلم میخواد بی رحم باشم سنگدل باشم ببینم چه جوریه .....دلم میخواد طبق رسم این مردم از خدا بی خبر زندگی کنم آدمایی که به خودشون همه اجازه ای میدن ....ندا تو اینجا نیستی جهار روزه که از این شهر رفتی به شهر خودت ..ندا الان که دارم مینویسم غروب دلگیر ماه تولدمه با گریه برات مینوسم ندا حا لم هر روز داره بدتر میشه ....ندا کاش ما مال یه دنیای دیگه بودیم با آدمای دیگه یا یه جایی که هیچ کس نبود .....ندا باورم نمیشه که رفته باورم نمیشه که داره دو تا خیابون اون طرف تر برای آینده های سراسر روشنی خودش و اون نقشه میکشه و تو خیالش پر از رویاهای قشنگه ...ندا میبینی ...میبینی ندا جونم بد دنیاییه تو حق داری که اشک بریزی منم حق دارم از دست ین اتفاقات تنها کاری که میتونم بکنم گریه کردنه ...ندا اولین باری که همو دیدیم میدونی چی گفت .......با غرور گفت من یا یا علی نمیگم یا تا آخرش هستم ....فقط میخواست خودشو شرمنده من و دنیا و مردونگی حضرت علی بکنه ..پس کو کجایی اونی که یا علی گفتی و حالا یادتم نیست وحالا سرگرم خوشی هات هستی....ندا دعام کن دعام کن ............................................................................بقیه متن گریه ای است به اندازه یک شب طولانی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم دی 1387ساعت 16:56 توسط لیلی تو |
|
|
میخواستم همون چند روز پیش این وبلاگ و همه نوشته هاشو حذف کنم ولی ندا نذاشت گفت بذا باشه چون نوشته هات قشنگه ......پس ندا از این به بعد اگه چیزی نوشتم بدون واسه تو مینویسم فقط واسه اینکه تو بشنوی ..چون اون دیگه وجود نداره ...من با تو درددل میکنم ندا جونم ندا باورت میشه از دو روز پیش تا حالا قلبم درد میکنه هیچ جوری خوب نمیشه اعصابم بهم ریخته دارم جنون میگیرم ندا یه چند روز پیش برام نوشته بود که من خیلی در حقت بدی کردم کاش میتونستم یه جوری این همه بدی رو جبران کنم ...ندا دیدی چطور جبران کرد دیدی این آخرین کاری بود که میتونست در حقم بکنه..ندا یه مدت پیش که با هم حرف زدیم گفت تا تو نری ..نمیرم اینقدر این جمله رو محکم گفت با جدیت تموم که تو دلم گفتم بازم خوبه بعد این همه بدی این یکی رو ملاحظمو میکنه و هوامو داره و میدونی که اگه اون برا همیشه بره دیوونه میشم ..تو دلم تحسینش کردم ..و یه نفس راحت کشیدم ..پس چی شد ؟ندا یعنی اون اینقدر نمیتونه رو حرفش بمونه یا شایدم براش مهم نبوده و به قول خودم مهر طرف به دلش حسابی نشسته و دیگه قولشو و حرفی که به من زده یادش رفته بوده ........................ولی ندا چرا به من دروغ گفت چرا الکی حرف زد و گفت من نمیرم تا تو بری ........ندا جونم دارم داغون میشم حالم مثل روزای اول رفتنشه پارسال رو میگم انگار تموم اون روزا و لحظه ها داره تکرار میشه انگار دوباره خدا اونو از من گرفت انگار دوباره نامردی کرد دوباره زد زیر حرفش من از این دلخورم که چرا حرف الکی زد چرا ندا ؟چرا دوباره یه کاری کرد که فکر کنم چقدر بیمعرفت و نامرده خدایا دارم دیوونه میشم خدایا یه کاری بکن خدا یا دارم میممیرم .خدا بگو که دروغه بگو اشتباهی شده ...........همه اون اتفاقات بدی که بینمون افتاد یه طرف این کارش هم یهطرف .........تقصیر منه تو راست گفتی ندا که من وتو زودباور و ساده ایم ...ندا کاش پیشم بودی ...اگه اون روز که حرفاشو تو وب خوندم نیومده بودی اینجا مرده بودم به خدا مرده بودم تو همپای من اشک میریختی و این اولین باری بود که من اینجوری گریه چشمای قشنگ بهترن دوستمو میدیدم ..تو باورت نمیشد ندا ...من چطور باور کنم من چطور هضمش کنم من دوباره چند سال کارم باشه که با این موضوع کنار بیام ؟ ندا تو بگو ..............ندا اون میدونست که من چقدر دوسش دارم .......خیلی جا خوردم این اولین باره که توی این دو سال حالم از محیط مدرسه بهم میخوره دیگه حوصله شاگردامو ندارم اینو امروز خودشونم فهمیده بودن میگفتن خانوم چی شده ؟ دیگه نمیخوام برم مدرسه حالم از همه چیز بهم میخوره ندا از همه آدمها بدم میاد حوصله هیچ کسو ندارم اعصابم خورده فردا دو تا امتحان دارم از فردا امتحانام شروع میشه میدونم که نمیتونم پاس کنم موندم چیکار کنم ندا ....به خودم گفتم نرم امتحان بدم نمیدونم چیکار کنم ....حالم اصلا خوب نیست همه این دو شبو تا صبح گریه کردم نه به خاطر اینکه رفته نه ندا اون یک ساله که رفته ....به خدا فقط واسه اینکه با شهامت گفت تا تو نری نمیرم و حالا اومد گفت برا همیشه خدا نگهدار ..ندا با گریه برات مینویسم خیلی سخته میدونم تو میفهمی هر چند اون نفهمید که رفتنش برای همیشه منو دیوونه میکنه داغونم میکنه منو میکشه ندا چرا این قدر بی رحم بود انگاری اون آفریده شده بوده برای آزار من و من آفریده شدم برای غم خوردن واشک ریختن ....بذار بره و فکر کنه همه چی همین جوری تموم میشه اون هیچ وقت منو نفهمید ...هیچ وقت..میبینی ندا چه دنیای مزخرف و بدیه میبینی چقدر زیستن زجر آوره ...میدونم که دیگه نمیاد تو وبلاگم از خدا میخوام که دیگه هیچ وقت نیاد چون اون متعلق به یکی هست .....من واسه دل خودم مینویسم ندا جونم حالا به حرفت میرسم که گفتی عشق وجود نداره راست میگفتی ندا اگه قبلا دلم یه ذره میخواست که یه سر و سامونی بگیرم ..دیگه نمیخوام اون با این کارش کاری کرد که دیگه به هیچ کی اعتماد نکنم تصمیمو امروز گرفتم روش هم وایسادم هیچ وقت برای خودم شریک زندگی انتخاب نمیکنم چون هیچ کس لیاقت یک عمر زندگی رو نداره ...تنهایی بهترین دوست و همدمه .........ندا این گریه امون منو بریده این درد لعنتی هم از دیروز تا حالا ولم نمیکنه ...از خدا میخوام که یه عالمه عشق بذاره تو دل دوتاییشون که تا عمر دارن برای هم بمیرن و هیچ وقت از هم سیر نشن ..از خدا میخوام که اونا خوشبخت ترین آدمای دنیا باشن هم تو این دنیا و هم تو اون دنیا ..... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 0:33 توسط لیلی تو |
|
|
سلام غریبه بذار منم حرفی رو که ته گلوم همه این مدت گیر کرده بود بگم ...تا حالا نگفتم ..ولی الان حقمه که با فریاد بگم ... نامرد بودی ...نارو زدی ....رفتی ...به سلامت ولی هیچ وقت همه اون بلاهایی که به سرم آوردی رو فراموش نمیکنم ...هیچ کس اندازه تو زجرم نداد هیچ کس اندازه تو داغونم نکرد تموم زندگی و رو حیه و جوونی و شادیمو گرفتی .... فکر نکن که از روی حرص اینا رو مینویسم به خودم قول داده بودم که هر وقت برای همیشه رفتی بهت بگم قبلا نمیتونستم ...................همه اون حرفایی که گفتی شعار بود آدم هیچ وقت نباید دروغ بگه ......یادته که گفتی نمیرم تا تو بری دیدی روی این حرفتم نموندی ...ممنون بابت همه محبتایی که به من کردی... من موندم سر همه حرفام ...من شجاعانه حرف میزدم من ترسو نبودم من با همه کو چکیم مردونه ایستادم ..ولی تو دمت گرم خوب منو به غم نشوندی ...و زیر همه حرفات زدی عیب نداره .... برات آرزوی خوشبختی میکنم .....................برو خوش باش و مثل همیشه فکر کن که همه چی تموم شده امیدوارم اونی که الان تو متعلق به اونی امروز بتونه تولد تو رو خیلی قشنگتر از من جشن بگیره خدایا بار الاها .....تحمل عطا کن
امشب فقط امشب ای اشک مرا یاری کن امشب ای ماه مرا یاری کن امشب ای دل تو آرام بگیر امشب ای صبر مرا یاری کن
تو چه کردی با من؟.................................................................................................. (با ل تازه دل نو مبارک)
کرم ابریشم کوچک من خانه ی تازه ی نو مبارک آخرش بافتی پیله ات را؟ بال تازه دل نو مبارک آن لباس قدیمی و کهنه دیدی اندازه ی قد تو نیست دیگر آن را نباید بپوشی واقعا این که در حد تو نیست آن خود کهنه ات را رها کن بی خیا لش بیا زود بیرون یک خود تازه ترآن طرف هاست آن طرف پشت آن بید مجنون بعد از این آسمان پیله توست ابرها را تو پیراهنت کن زودتر اصلا وقت نداریم بال های نوات را تنت کن وعده ما همان جا که گفتی پشت دروازه شهر جادو منتظر باش دارم می آیم وای رفتی ولی با ل من کو؟ .......................... تو برو من ولی کار دارم بال پرواز من پاره پاره است باز باید ببافم خودمم را پیله کوچکم نیمه کاره است...................................
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم دی 1387ساعت 10:46 توسط لیلی تو |
|
|
سلام
نمیدونم اصلا میای وبلاگم یا نه .....ولی اگه اومدی و خوندی میخواستم خداحافظی کنم دارم یه مدت میرم مسافرت ..بیشتر علمی هست تا تفریحی...با اینکه اگه من توی این شهر هم باشم ما از هم دوریم ولی با دورشدن از اینجا عجیب دلم برای تو تنگ میشه ...نمیدونم چرا ولی توی سفر خیلی به فکرتم امیدوارم هر جا هستی سالم و خوشبخت باشی هر چند که فکر میکنم دیگه دوست نداری برام بنویسی و نمیای تو وبلاگ ولی خوب من نوشتم چون اگه نمی نوشتم آروم نمیشدم ...... این چند روز خیلی منتظر نوشتنت بودم ..........نشد با دل خوش برم ...عیب نداره... به خدا میسپارمد مواظب خودت باش ...خداحافظ به اندازه تمام روزگارانی که نزیسته ام دوستت دارم....عزیزم دلم برات تنگ میشه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 23:59 توسط لیلی تو |
|
|
امشب یه شب از اون شبای دلتنگیه یه شب از اون شبا که آدم نمیدونه چشه و انگار یه عالمه غم هجوم آوردن بهم........ از آدمایی که تلقین کنندگان شادی اند خوشم میاد اونایی که تو اوج غصه ها حتی اگه شده یه لبخند میارن رو لب اطرافیانشونو به اندازه یه لحظه کوتاه هم شده باعث میشن که آ دم غصه هاش یادش بره .....خودم بعضی موقعها میشم جزء همین دسته....ولی خودم هیچ وقت نمی تونم باعث شادی خودم بشم هر چند کوتاه و لحظه ای همیشه اون قسمت غمگینش واسه خودم میمونه ..میدونی عزیزم شاید گقنش آسون باشه شاید گفتن دوستت دارم برای بعضی آدمها خیلی راحت باشه شاید این یه شعار جهانی شده باشه ولی .......... توی تموم این مدتی که تو رو شناختم این برام سوال بوده که چرا اینقدر تو رو دوست دارم انگار سهمی از خود منی تکه ای از وجودم نمیدونم شاید تو به خودت بگی چقدر حرفای تکراری میزنم شایدم راست بگی ولی ببخش امشب دوباره این خانوم به قول تو غر غرو درد دلاش فوران کرده و خودتم میدونی که باید فقط به تو بگه تا آروم بشه ..میدونی.. .دور شدن از آدمایی که از ته قلب دوسشون داریم خیلی سخته حالا هر کی باشه آدمای زیادی از من دور شدن که واقعا دوسشون داشتم نه این که خودمون خواسته باشیم از هم دور بشیم دیگه شد....ولی من همیشه به یاد اونایی که دوسشون دارم هستم حتی همین امروز بود که یه خورده به یاد شون افتادم اشک تو چشام جمع شده بود میخواستم گریه کنم ولی نکردم ....خدا رو شکر میکنم که همیشه آدمای دور برم آدمای خوبی بودنو و همیشه از به یاد آوردن اینکه توی زندگیم اونا رو دارم احساس خوشبختی میکنم حالا حتی اگه اونا کنارم نباشند به نظرم گاهی آدما کنار همن ولی قلباشون و احساساتشون اصلا کنار هم نیست انگار یه عالمه فاصله هست بینشون ولی گاهی حتی فرسنگها دورتر از یکی هستی ولی وقتی چشاتو میبندی و بهش فکر میکنی احساس میکنی کنارته و این خیلی خوبه..... امروز سر کلاس داشتم درس میدادم درسی که مربوط به حضرت ابراهیم بود که زن وفرزندش اسماعیل رو میون بیابون رها میکنه و اون جایی که هاجر به دنبال آب سراب میبینه و زیر پای اسماعیل چشمه میجوشه و.....وقتی داشتم درس میدادم هنوز شروع نکرده بودم که یکی از شاگردام گفت خانوم میشه من بیام این داستانو بگم منم قبول کردم نشستم و اون گفت اونقدر با اون معصومیت کودکانه ش قشنگ گفت که تموم بچه ها گریه میکردن خودش هم با اشک تعریف میکرد .....برام جالب بود احساس خاصی داشتم که این بچه های نه ساله چطور این قدر احساس نزدیکی با این موضوع کردن ....امروز یه عالمه اشک از ته دل دیدم یه عالمه خلوص و یک رویی دیدم خدایا به هممون لیاقت نزدیک شدن به خودت رو بده خدا جونم تو بهترین دوست منی که دور شدن ازش واقعا سخته ...خدایا به پاهام قدرت به قلبم جسارت به دستام سخاوت و به چشمام مهربونی بده ...خدایا کودکان چه ساده اند چه معصومند چه با صداقتند چه بی دروغند خدایا بار الها کودکی عطا کن ......
هر کس که گفت بهر تو مردم دروغ گفت من راست گفتم که برای تو زند ه ام....
عیدت هم مبارک باشه ...امیدوارم هر روزت عید باشه ...شب بخیر |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 18:13 توسط لیلی تو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
یه نصیحت
از همه چیز گذشتن و به همه چیز رسیدن مهم نیست ....مهم از چه چیز گذشتن و به چه چیز رسیدن است......با یه عالمه حرف که یه روز مینویسم برای همه لیلی های ساده گمنام....از طرف لیلی |
| پیوندها |
|
دوستت دارم اما بي صدا با تو عمری بی تو هرگز خلوتگاه منتظر (حسین) تو رو با اون یکی دیدم(داوود) خسته از تکرار شبها ساحل شیرین گلم بی بی جون مثل هیچ کس شیوا جونم |
|
RSS
|